
و آن گاه خود را کلمهای مییابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینهای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینیاش تویی
و خود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانهاش تویی
و خود را انتظاری که موعودش منم
و مرا التهابی که آغوشش تویی
و خود را هراسی که پناهش منم
و مرا تنهایی که انیسش تویی
و ناگهان
سرت را تکان میدهی و میگویی:
«نه، هیچ کدام!
هیچ کدام اینها نیست، چیز دیگری است.
یک حادثهی دیگری و خلقت دیگری
و داستان دیگری است
و خدا آن را تازه آفریده است.»
دکتر علی شریعتی
نظرات شما عزیزان:
|